تبليغاتX
سپید سیاه خاکستری
 كاش خانه سياه بود اما اين خانه خيس است

فكرش را بكنيد پس از 28 سال زندگي در تهران كه توي هواي خشك و دود زده اش تا ته دماغ آدم هم خشكي مي زند، حالا آمده اي بند و بساط زندگي ات را ميان جنگل و دريا پهن كرده اي و هيچ تصوري هم جز اين كه به به چه هوايي! به به چه مناظري! به به آدم چقدر اين جا روحش تازه مي شود! نداري كه به طور كاملن اتفاقي وقتي دنبال فلان كاپشن پدرت هستي توي كمدي كه تا خرخره چپانده اي توش، درست مقابل چشمانت آب از سر و كول كاور لباس ها مي چكد و يك آن تصور مي كني كه جدن يك جاي سقف كمد سوراخ شده و اين باران شب قبل است كه حالا دارد بقيه اش اين جا مي بارد!

چشم هام زماني گشادتر شد كه نه سقفي سوراخ بود و نه ديواري نمناك! حالا هي زنگ بزن به فلاني و بماني كه از لباس هاي توي كمد شما هم آب مي چكد؟! هي دكتر و مهندس و عمله و بنا _ماشالا همه هم كه اين جور مواقع متخصص امور ساختماني هستند_ بياور بالاي سر جنازه ي كپك زده و فجيع و غير قابل شناسايي لباس هاي نازنين، لباس هاي نازنين مارك دار، لباس هاي ... خدا به ما (بيشتر به من) صبر عطا كند انشاءالله... مانده ايم كه رطوبت در ب در از كجا دستش به اين جا رسيده است!

حالا اين كه اين جا نمك مي چسبد به نمكدان و كنده نمي شود يا شكر را كه مي آيي بي تجربه ي قبلي از ظرف بزرگ تر به جا شكري كوچك بريزي يكهو يك تپه شكر چسبيده به هم و نچسبيده به هم مي پاشد به زار و زندگي ات يا شكلات و پولكي مانده كنار كامپيوتر ات تا صبح آب مي شود يا سه شبانه روز طول مي كشد تا يك تي شرت بدبخت خشك شود يا هميشه رختخواب ات خيس و سرد به نظر مي آيد يا ... حالا همه ي اين ها را به هواي همان به به چه هوايي! به به چه مناظري! به هواي چند ساعت آرامش كنار اسكله ي كوچك مرواريد خزر يا طعم تلخ اسپرسوي كافه آلبالو سياه يا واي خدا جونم بارون! (كه بخورد توي سر ما اين بارون وقتي كه يك هفته بي امان، قطره قطره كه نه، شر شر مثل دوش مي بارد و ربطي هم به قدم زدن هاي شاعرانه ندارد) مي شود تحمل كرد اما كپك زدن لباس ها و بدتر از آن احتمال نم كشيدن و زرد شدن خيل كتاب هام را نه!

اين جاست كه كاملن شير فهم مي شوي و ديگر نيازي نيست بپرسي "حالا اي كه وگفتي يعني چه؟!" حالا خوب مي فهمم وقتي مهران مي گفت طلي باورت نمي شه  اين جا همه چي كپك مي زنه! يعني چه. حالا مي فهمم كه بارون بيچارمون كرده نمي شه اصلن بيرون رفت! يعني چه. طلي جان كفشت بايد ساق دار باشه وگرنه آب مي ره توش! يعني چه. حالا هي به خودم دلداري مي دهم كه اشكال نداره اين جا تمرين كن رطوبت استرالياييت خوب بشه...


|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Tue 1 Dec 2009 و ساعت 2:21  
 حس حاج خانومكي وكنيم

ساعت 3:25 صبح سه شنبه است. دارم هول هولكي وبلاگ  آپ مي كنم. تا نيم ساعت ديگه عمو مي آد دنبالم بريم "پايتخت" !!!  از اون جا هم تنهايي مي رم يه شهر ديگه... عاشق جاده تو شبم... مخصوصن وقتي ماشين ديگه اي جز ماشين خودت تو جاده نباشه اگه يه لحظه چراغا رو خاموش كني وهم مطلقه ... يه جور عجيبيه ... سكوت و وحشته انگار... هر موقع طائل به سرش مي زنه و از اين كارا مي كنه يه چيزي تو دلم مي ريزه پايين... خدا رو شكر عمو آخر احتياطه... گر چه مثل "چي" از اين جاده ي سگ مصب "هراز" وحشت دارم ولي خب نمي شه كه از ترس اين جاده جايي نرفت!

بازم يه سفر يهوييه كوچولو پيش اومده البته اين بار واسه يه امر خير خوشحال كننده... واسه اولين بار حس حاج خانومكي دست داده بهم ... ها ها ها ...

حالا يكي نيست به من بگه چه جوري بيد اين حس چي چي؟!

جالبه مدام ياد روز عقد خودم مي افتم، مهران از دانشكده اومده بود محضر ، خوب يادمه دو تا كتاب دستش بود كه خانم دكتر زاهدي گمونم از نروژ آورده بود واسه ترجمه... مهرانم اون روز كشت ما رو با كلاس كتاباش... يادمه مي گفت اگه اينا رو گم كنم بايد پياده تا نروژ برم... چقدر روز عجيبي بود... ولي يادم نمي آد كتابا رو واسه خانم دكتر ترجمه كرد يا نه...


|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Tue 17 Nov 2009 و ساعت 3:47  
 مرد خاكستري عزيز من
"نوشته شد به مناسبت سي و دومين سالروز تولد بهترين دوست و بهترين همسفر زندگي ام."

اين جا هشت آبان ماه است

همان سي ام اكتبر تقويم تو

اين جا باران مي بارد و من

دلم تنگ شده براي كت اسپرت خاكستري ات

اين جا باران مي بارد و من

دلم تنگ شده براي عطر افترشيوت

اين جا باران مي بارد و

چقدر خاليست جاي كت خاكستري ات روي شانه هاي من

عجيب نيست؟!

اين همه دوري و هنوز

اين همه پيچيده عطر تو

لا به لاي اين كلمات

چند ساعت طول مي كشد تا تو؟

تا آن سوي اقيانوس ها

تا ته دنيا

چند ساعت از زمستان من تا تابستان شرجي تو؟

چند ساعت از شب من تا صبح تو؟

اين طياره ها، قطارها، اين اتوبوس ها دل ندارند؟

جايي وسط دنيا توقف نمي كنند؟

جايي احتمالن حوالي ديوار چين

شايد هنوز به انتظارت ايستاده باشد

دخترك قرمزپوش

با دو گيس بافته ي رها شده

درست وسط هاني مون

جايي حوالي ديوار

يا حوالي منوچهري و لاله زار

اين جا

از سقف اين خيابان هاي طولاني

هنوز باران مي بارد اما تو

اين بار چترت را باز نكن

بگذار خيس شويم

من و اين كلمات

زير لحظه هاي شعر زني كه عاشق است

زني كه شب ها

با سرانگشتان مستش

با تمام مسنجرهاي دنيا

بوسه هايش را سند مي كند

براي مرد خاكستري عزيز آن سوي درياهاش

 

                                                                          آمل - آبان 1388


|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Fri 30 Oct 2009 و ساعت 17:7  
 توي فيروزه اي اين كاشي ها



خوش گذشت. اصفهان حسابي خوش گذشت. بيش از هر چيز چاي ليواني تازه دم مهمان سراي عباسي چسبيد. حالا يا من خيلي خسته بودم يا فضا خيلي قديمي و عاشقانه بود يا واقعن چاي چاي فوق العاده اي بود يا هر سه... به هر حال حاضرم محض خاطر همين يك ليوان چاي و پولكي ليمويي و بقيه ي مخلفات كنارش هم كه شده دوباره بروم اصفهان.



عجيب است فضاي اين مهمان سرا. هميشه فكر مي كردم هيچ آشي مزه ي آش هاي ميدان انقلاب نمي شود. اما انصافن يكي از خوشمزه ترين آش هايي بود كه خوردم. كاسه كه خوب است جدن يك پياله ي بزرگ سرمه اي با گل هاي ريز رنگ به رنگ از آش رشته بود كه نفس ام موقع خوردن اش بند آمد.

حياط چاي خانه ي مهمان سراي عباسي

همه چيز اين سفر خوب بود. خوب به معناي واقعي كلمه خوب. از تنها سفر كردنم گرفته تا قدم زدنم توي چهارباغ و سي و سه پل و خواجو و شنيدن صداي انعكاس دست هام توي مسجد شاه و پچ پچه هام در كنج اعجاب برانگيز عالي قاپو با يك زن اسكاتلندي و شمردن ستون هاي چهل ستون توي حوض و غرق شدن ام توي فيروزه اي كاشي ها و فواره ها و آفتاب دلچسب باغ پرندگان و گوش سپردن ام به صداي چرخ كالسكه هاي ميدان نقش جهان و تق تقه هاي مسگرهاي قديمي بازار سنتي و سوغاتي خريدن ام و از همه مهم تر بريوني خوردن ام با ريحان و دوغ در يك رستوران چركولك اما به معناي واقعي توپ كه براي غذا خوردن در آن بايد توي صف بايستي و موقع خوردن هم هر چه سعي مي كني فايده ندارد و تا مچ دستت هم انگار چرب شده و تا ساعت ها احساس مي كني كه هنوز دست هات بوي بريوني مي دهند و از بس خورده اي جايي براي شام نمانده است.

نمايي از چهل ستون

باغ پرندگان

نماي زيبايي از پاگرد بناي عالي قاپو

نمايي از مسجد شاه

نمايي از ميدان نقش جهان





تنها نشد كه شب ها زل بزنم  به انعكاس نور چراغ ها توي زاينده رود. تنها زاينده رود چيزي كم داشت اين وسط. كه به جاي قايق هاي پدالي شبيه قو ميزبان قدم هاي عجول عابران و موتورسيكلت ها بود. گفته بودم كه اين بار مي روم كمي توي زاينده رود قدم بزنم. چيني ها روي ديوار قدم مي زنند و ما هم توي رود.



هم صحبتي با يك زوج هنگ كنگي در حاشيه ي زاينده رود هم از خاطرات خوش اين سفر بود با آن چيني دست و پا شكسته و فراموش شده ام. مخصوصن وقتي كه صحبت ها كمي جدي شد و چيني ام ته كشيد و بعد زبانم به چيزي تو مايه هاي چينگليش تغيير كرد. 

چقدر به اين سفر نياز داشتم و حالا چقدر آرام شده ام. خستگي تعميرات خانه و اين جا به جايي ها و دويدن هاي پياپي همه از تنم بيرون رفت. چقدر خوشحال و متعجب شدم از ديدن تعداد كثيري توريست در اصفهان. مانده ام كه بعد از درگيري هاي خونين اخير چطور جرات مي كنند و پا به اين مملكت مي گذارند!

يك چيز جالب ديگر هم اين كه اصفهان يكي از شهرهايي است كه برخلاف تهران انقلاب اش به آزادي نمي رسد...

اصفهان. خيابان مطهري


|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Wed 21 Oct 2009 و ساعت 23:0  
 man ADSL nadaram, pas nistam
bishtar az yek haftast ke ja be ja shodim, vali hanuz hame chiz vasate xune velost va hichi ro nemishe be rahati peyda kard, windoze mafluk ro ham be tarze faji'i tu in balbashu avaz kardam, na word daram na fonte farsi, na ADSLe mobarak, morde shure har chi karte internet ro ham bebaran, xolase ozaye qamar dar 'aqrabiye, hala tu in oza mosaferatam ham gerefte, miram Esfahan kami tu Zayandeh Rud qadam bezanam, omidvaram ta un moqe ADSLe aziz ham ru be rah beshe, migan TAVAKOL koni dorost mishe pas TAVAKOL MIKONIIIIIIIIIIIIIIIIM

بیشتر از یک هفته است که جا به جا شدیم، ولی‌ هنوز همه چیز وسط خونه ول است و هیچی‌ رو نمی‌شه به راحتی‌ پیدا کرد، ویندز مفلوک رو هم به طرز فجیعی توی این بلبشو عوض کردم، نه ورد دارم نه فونت فارسی‌، نه ای دی اس ال مبارک، مرده شور هر چی‌ کارت اینترنت رو هم ببرن، خلاصه اوضاع ِ قمر درعقربی ِ، حالا توی این اوضاع مسافرتم هم گرفته، میرم اصفهان کمی‌ توی زاینده رود قدم بزنم، امیدوارم تا اون موقع ای دی اس ال عزیز هم رو به راه بشه، میگن توکل کنی‌ درست می‌شه پس توکل میکنییییییییییییییییم

ترجمه این متن از پینگیلیش به فارسی: فاطمه انتصاری

talieh: thank you so much Fatemeh jan
|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Mon 5 Oct 2009 و ساعت 2:43  
 تهران، میدان هفت تیر، سفره خانه ی سیاوش، وروردی های 79

چای شاه عباسی و انگشت زهره

بازگشتم دوباره به همان سال های خوب. به همان مهر 1379. تهران، دانشگاه تهران. همان پنجاه تومنی معروف با آن نرده های سبز دوست داشتنی دست نیافتنی. گرچه دانشکده ی علوم اجتماعی زیر پل گیشا بود اما برای آن که آرزو به دل نمیرم یک ماه اول را از در پنجاه تومنی رفتم تو و از در 16 آذر آمدم بیرون و بعد رفتم گیشا.

هرگز فراموش نمی کنم. انگار همین دیروز بود که با مادر برای پیدا کردن اسم همکلاسی هایم به جان روزنامه افتاده بودم. درنهایت که آمار پسرهای کلاس به 9 در مقابل تعداد کثیری دختر رسید قیافه ام دیدنی بود. حالا این وسط یکی هم بود که اسمش "نابغه" بود. گرچه اگر نابغه هم پسر بود-که نبود- نسبت 10 به تقریبن 30 نسبت امیدوارکننده ای نبود. البته به قول مادر می شد به سال بالایی ها و رشته های دیگر هم کمی امیدوار بود اما به هر حال کلاس ما همان بود که توی روزنامه دیده بودم.
آن روزها هرگز فکرش را هم نمی کردم که روزی پای احمد و فرید به اوین باز شود. فکرش را نمی کردم که داوود با هیکل تنومندش با آن همه جوانی روزی برای همیشه از میان ما برود، هنوز هم باورش سخت است. فکرش را نمی کردم که با امین بزرگیان و چند تا از بچه ها خیلی اتفاقی توی "گلستان ایران" همکار شوم و اولین تجربه ی حرفه ای ام در روزنامه ای رقم بخورد که در شماره ی 13 به دستور قاضی مرتضوی –که آن روزها درک درستی حتا از نامش نداشتم- توقیف شود.
حالا پنج سالی از بهترین روزهای زندگی ام گذشته. از روزهای پر شر و شوری ام. روزهای اولین تجربه ها. اولین بال گشودن ها. پرواز کردن ها و از اوج نترسیدن ها. روزهایی که با زهره و عسل همیشه ته اتوبوس امیرآباد-انقلاب می نشستیم و آواز می خواندیم و و زن های توی اتوبوس استغفرالله گویان چپ چپ نگاهمان می کردند و ما هم از حماقتشان غش غش می خندیدیم. روزهای چایی های آقا مرتضا و ژتون های کمیاب غذای مزخرف سلف در دقیقه ی 90. روزهای آش رشته های انقلاب و ساندویچ آیداهای 16 آذر و آب طالبی های امام حسین و کباب های سفره خانه ی آقا بزرگ ولی عصر.
روزهای شنیدن پیشنهادات بی شرمانه و با شرمانه. روزهای عاشقی و شعر و داستان و تئاتر و سینما. روزنامه ها و مجله ها و توقیف ها و بی کاری ها و ناامیدی ها و باز روزنامه ها و مجله های جدید و امیدواری ها...
روزها گذشت و با همان نسبت نامتوازن چنان دوستی عمیقی بین مان شکل گرفت که هنوز هم پس از گذشت این همه سال، گرفتاری هامان را دور می ریزیم و دور هم جمع می شویم. سلف دانشکده یا سفره خانه ی سیاوش میدان هفت تیر فرقی نمی کند. هنوز همان صمیمیت بین مان هست. هنوز چشم هایمان از یادآوری آن همه روز خوب و دیدن ورودی های مشهور 79 برق می زند.

جای احمد مشکلاتی که حالا با کوآلاها و کانگوروهای ته دنیا همنشین شده خالی بود. جای فرید هاشمی گرچه سایه اش سنگین شده و حالا افتخار دیدنش تنها در بی بی سی و صدای آمریکا نصیب مان می شود، هم. جای حمیدرضا شکوهی که حالا دختر نازی به اسم "باران" دارد. جای رضا بیات که معلوم نیست کجای آلمان به سر می برد. جای خداداد خادم که حالا افتاده توی کار ساخت وساز. جای امیرحسین مسعودی که حالا از ته معدن های کرمان آمده ته معدن های کرمان شاه و کمی به پایتخت نزدیک شده و خیلی ها شیده لالمی، ویدا منصوری، آرزو مظفری، نگار محمدی، مژگان علی قارداشی، سودابه احمدپناه، مهشاد درستی، زهره فغانی، نابغه قیاسوند، هدیه ترقی و عسل که انگار آب شده رفته توی زمین و خیلی ها خیلی ها...


از راست خودم، زهره

از راست شراره، سحر، خودم

از راست خودم، هدا، سحر

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Tue 8 Sep 2009 و ساعت 3:16  
 خاطراتم توی جعبه جا نمی شود...

اصلن دست و دلم به کار نمی رود. چطور می شود این همه خاطره را عرض چند روز توی چند تا جعبه ی مقوایی جا کرد؟! نه، نمی شود.

خوب یادم هست، 6 سال پیش، روزی که پس از 22 سال خانه ی پدری را ترک می کردیم با ناراحتی به پدر گفتم که خانه ی جدید را دوست ندارم و نخواهم داشت. عاشق خانه ی کودکی هایم بودم. خانه ای که در آن به حرف آمده بودم، دندان در آورده بودم، اولین قدم های لرزانم را برداشته بودم. خاله ام صدای کودکی هایم را در همان خانه ضبط کرده بود. خانه ای که یک بار با رورورک از پله هایش به پایین سر خورده بودم و مادرم آن روز مرده بود و زنده شده بود. در همان خانه بودیم که زمان موشک باران تهران مجبور شدم با ناراحتی برای مدتی نه چندان کوتاه ترکش کنم. که شاهد کودکی های پر شر و شور من و طائل و زد و خوردهای جانانه مان بود. در همان خانه تلویزیون سیاه و سفیدمان رنگی شده بود. در همان خانه چشم هایم از دیدن ویدیو آیوا ای صدویک برق زده بود. هنوز هم آن ویدیو را دارم. در همان خانه برای اولین بار "برباد رفته"، "دزیره"، "سینوهه" و کلی فیلم دیگر را یا یواشکی یا با گریه زاری و التماس دیده بودم. در همان خانه بود که یواشکی داستان های "عزیز نسین"، "صمد بهرنگی" و "جلال آل احمد" را خوانده بودم. در همان خانه برای من و طائل یک جفت تخت شبیه هم خریده بودند. گیتارم را. اولین دوچرخه ها. سه گای طائل اولین کامپیوترمان را هم. که لحظه به لحظه ی زندگی ام از اولین روز مدرسه تا دلهره و اضطراب و تب کنکورم تا گرفتن خبر قبولی ام در دانشگاه تهران در آن گذشته بود. خانه ای که از بچگی دوستی من و علیرضا پسر همسایه مان در آن شکل گرفته بود. هرگز فراموش نمی کنم که با چه ذوق و شوقی پنج تومنی ها ی زرد جمع شده مان در شب سال نو به دو جعبه بزرگ "توی" که بعدها معادل فارسی اش شد "خانه سازی"، تبدیل شد. روزی که دعوای مان شد و علیرضا توی های مرا توی درز آسانسور ریخت و کتک مفصلی هم خورد. اما باز فردا مثل سایه دنبال هم بودیم. روزی که انگشتم لای در اتاق گیر کرد و خدابیامرز "خانم" مادربزرگ علیرضا انگشتم را از لای در درآورد و علیرضا هم هی فوتش می کرد انگار که اگر انگشتم را فوت کند خوب می شود. گاهی که به خاطر بازیگوشی یا شکستن شیشه های شیر از دیدن هم محروم می شدیم جای مان پشت پنجره بود و با ایما و اشاره حرف هایمان را می زدیم. سال ها بعد هم که از آن جا رفتند باز هم که دلتنگ می شدم جایم پشت پنجره بود. پشت پنجره ی طبقه ی هفتم آپارتمان. عاشق اتاقم بودم و شب های مهتاب جایم تا نیمه های شب روی میز تحریر صورتی رنگ کنار پنجره بود. میز تحریر چوبی در داری که وقتی 9 ساله بودم به سفارش پدر ساخته شد و یکی دو سال بعد به سفارش مادر صورتی شده بود. اوایل آن قدر برایم بزرگ بود که روی صندلی اش بالش می گذاشتم. کلاس پنجم که رفتم اندازه ام شد و عجیب این که تا دوران دانشجویی اندازه ی اندازه بود. گرچه برای برداشتن کتابی از تویش باید تمام آن چه را که روی میز بود جمع می کردم اما دوستش داشتم. خانه ی پدری را که ترک کردیم خیلی چیزها تغییر کرد. میز صورتی من هم شد میز معرق کاری مادر. علیرضا هم که هنوز با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم یک هفته بعد از عروسی من عروسی کرد.

22 سال خاطره را عرض یک ماه چپاندیم توی چند جعبه ی مقوایی و به خانه ای آمدیم که هرگز تصور نمی کردم روزی خانه ی بهترین و عاشقانه ترین خاطراتم شود. اوایل یا شاید تا 2 سال اول من و مادر همیشه بین کمدها و زیر تخت ها و توی بالکن خانه سرگردان بودیم که فلان وسیله را کجا گذاشته ایم. تمام سوراخ سنبه های خانه ی پدری را از بر بودم اما در این خانه مدام کاغذها و شعرها و نوارها و فیلم ها و خلاصه تمام وسایل ضروری ام گم و گور می شد. مادر هم دست کمی از من نداشت. مدام جای همه چیز را فراموش می کرد. این اواخر هم با جمله ی "جن ها وسایل منو با خودشون بردن و خسته که شدن برمی گردونن" خودش را دلداری می داد. هرگز خنده های بلند مهران را فراموش نمی کنم. که بر سر همین ماجرا مدام سر به سر مادر می گذاشت. هنوز هم از آن سر دنیا دست از سر مادر بر نمی دارد و می گوید "آخه مادر جون جنا چقدر مدرن شدن که از تلفن و پنکه استفاده می کنن!" و مادر هنوز هم کوتاه نمی آید و هر چند روز یک بار با صدای بلند از اجنه ی خانه می خواهد که فلان قابلمه یا فلان لباسش را پس بیاورند و عجیب که پس از چند روز قابلمه یا لباس پیدا می شود!

عجیب روزگاریست. 6 سالی که در این خانه بودیم آنقدر خاطره تولید کرده که با 22 سال خاطرات خانه پدری برابری می کند. حالا دوباره تاریخ دارد تکرار می شود. حالا مانده ام که چطور این به قول مهران "خاطرات بعد از تصادف" را توی جعبه های مقوایی بچپانم. تصادفی که سال 83 باعث شد نیمی از خاطراتمان در ذهن مهران گم شود. اما روزهای خوشمان در این خانه مربوط به بعد از تصادف بود و حالا دل مهران هم گرفته از این جا به جایی. حالا به این خانه که نگاه می کنم دلم عجیب می گیرد. خانه ای که شب ها تا صبح پا به پای مهران می نشستم تا پایان نامه ی فوقش را بنویسد. خانه ای که مهران ساعت ها پشت کامپیوترش می نشست و "آی جی آی" بازی می کرد. شبی که عازم چین بودم و هنوز چمدانم را نبسته بودم. پدر و مادر من و مهران آخر چمدانم را با 20 کیلو بار اضافه بستند و مهران هم مدام می گفت: "این همه خوراکی رو کجا می بری؟! قحطی که نمی ری." هنوز هم که هنوز است حاضرم بمیرم اما مجبور نباشم چمدان ببندم. از چین هم که می آمدم بیچاره شهرزاد و مجتبا چمدانم را بستند و نمی دانستم چی کجای چمدان است.
این بار اما از چمدان بستن هم سخت تر است. مهران سال گذشته در نامه ای از سیدنی برایم نوشته بود: "دلتنگی هایی که هر روز سراغ می گیرند از آدم وسوسه اش می کنند که یک هو دل بکند و لگد بزند به هر چه آرامش دنیای غرب است و برگردد به همان خراب شده ای که توش بوده که لااقل طلیعه دارد هر چقدر که دلت بخواهد توی کوچه های خاک گرفته ی مینی بوس ها تا آپارتمان شماره ی سه ی برق و تهویه. همان جا که با هم قدم می زدیم شب هایش را خسته یا اگر تنها بودم در باز شده و نشده دو تا چشم خوشگل درشت و یک لبخند روی صورتی ناز بود که تمام خستگی ات را پس می فرستاد به دودگرفتگی تهران. شاید برای همین است که هر وقت یادم می آید که این بار که برمی گردم آن اتاق کوچک ته خانه با آن میز کامپیوتر عجیب ش که جایی برای پا نداشت، انتظارم را نخواهد کشید دلتنگ می شوم. لامصب عجیب است خاطره های آدم. انگار هر چه قدر بزرگ تر می شوی اهمیت بیش تری پیدا می کنند. بیچاره پیرمردها لابد برای همین کمرشان خم می شود..."

میز کامپیوتر عجیب اتاق من و مهران

میز کامپیوتر عجیب اتاق من و مهران و خیل کتاب ها...
























به هر جای اتاق که نگاه می کنم پر است از کاغذها و کتاب ها و وسایل من و مهران. کتاب هایی که یا در خیابان انقلاب یا در پانزدهمین، شانزدهمین و هفدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران با چه اشتیاقی خریده بودیم. خوب یادم هست که یکی از روزهایی که از صبح همراه مهران و مجتبا به نمایشگاه رفته بودیم تقریبن تا ریال آخر جیبمان خالی شده بود. به جز کرایه ی برگشت پول سه پرس سیب زمینی سرخ کرده که هم من هم مهران عاشقش بودیم هم مانده بود. اما در آخرین لحظات چشم های مشتاق مهران چنان روی چند کتاب زوم کرد که دلم نیامد به سیب زمینی بفروشمشان. چقدر مهران آن روز تشکر کرد که به خاطر کتاب ها از سیب زمینی ها گذشته بودم. من هم ته دلم از این فداکاری قند آب شده بود انگار که موشک هوا کرده بودم. گرچه آن روز در نهایت پول مان به 2 پرس سیب زمینی قد داد و یک پرسش نصیب من و یک پرسش نصیب مجتبا و مهران شد. هنوز هم که هنوز است مجتبا با بدجنسی می خندد و فداکاری ام را می زند توی ملاجم.

حالا باید تک تک این کتاب ها را با تمام این خاطرات بچپانم توی جعبه های مقوایی و برویم شمال. گرچه خانه ی ویلایی شمال را دوست دارم. باغچه ی کوچک مادرم را که حالا پر از شمعدانی شده دوست دارم. اما ظاهرن خانه ی جدید گرچه بزرگ تر هم هست و حیاط و پشت بام هم دارد اما جایی برای پهن شدن خاطرات من و مهران ندارد. مبلمان و دکوراسیون مادر نفس همه مان را بریده و ظاهرن چاره ای جز تسلیم نداریم. چیزی نمانده که نیمی از خاطراتمان به خانه ی پدری مهران تبعید شود. گرچه نه مادر مهران دیگر جایی برای تلویزیون "شابلورنس" چوبی عهد بوق من و مهران دارد، نه مادر من جایی برای ساعت پاندول دار صفحه فرانسه ی اهدایی پدربزرگم به من. نمی دانم. پدر هر روز کلی جعبه می ریزد توی اتاقم و من هنوز دارم این وسط گیج می زنم. صدای مادر می آید که : "تو که چند ماه دیگه مسافری پس جوری بسته بندی کن که ... " و هنوز یک جعبه هم پر نشده است...


|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Sat 29 Aug 2009 و ساعت 0:8  
 تنها صداست که می ماند...

همیشه گفته ام عجیب دنیایی است این دنیای مجازی. که بیش از دنیای غیرمجازی وقتم را می گیرد. صبح یا شب ندارد. اصلن ساعت ندارد و من عاشق این خاصیت ام. چند شب پیش حوالی سحر به زمزمه ی "در من غم بیهودگی ها می زند موج" "حمید مصدق" بزرگوار در وبگردی ها به وبلاگ عزیزی رسیدم که صدای خودش و سه تارش شنیدنی است. عجیب صدایش بر دل و جان می نشیند.

یکی از زیبا ترین آواز هایش را می توانید از این جا دانلود کنید.

چی بگم وقتی که این دیوونه دل بونه می گیره
تورو می خواد، تو رو می خواد، چی بگم؟!
چی بگم وقتی که این دیوونه دل بونه می گیره
تورو می خواد، تو رو می خواد، چی بگم؟!
چی بگم وقتی که سر می زنه بر دیوار سینه
تورو می خواد، تو رو می خواد، چی بگم؟!
چی بگم،وقتی که این خون شده از دست تو،
هر شب تا سحر فکر تو و، ذکر تو، سودای تو داره
تو رو می خواد، تو رو می خواد، چی بگم؟!
صبح تا شب پشت گوشش، قصه جور و ستم و ظلم تو می گم
قصه آخر نرسیده تو رو می خواد، تو رو می خواد، تو رو می خواد چی بگم؟!
یک شب از بس سخن عشق تو گفت،
بیرون آوردمش از سینه، گذاشتم زیر پام
زیر پام زمزمه نام تو می کرد و بهم گفت:
تو رو می خواد، تو رو می خواد، تو رو می خواد چی بگم؟!
تو که این فتنه به پا کردی و این دیوونه دل رو اسیر درد و بلا
می شه با من ، تو بگی با دل من، من چی بگم؟!
یک شب از بس، سخن عشق تو گفت،
بیرون آوردمش از سینه، گذاشتم زیر پام
تو که این فتنه به پا کردی و این دیوونه دل رو اسیر درد و بلا
میشه با من ، تو بگی با دل من، من چی بگم؟!
میشه با من ، تو بگی با دل من، من چی بگم؟!

خواننده ی اصلی: بانو مرضیه

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Fri 21 Aug 2009 و ساعت 18:49  
 مگر چقدر می توان پرواز را به خاطر سپرد؟!

عجیب بی تفاوت شده ام. نسبت به تمام اتفاقات اطرافم. با تمام غم انگیزی حوادث اخیر در من رمقی برای غصه خوردن باقی نمانده است. نه حوصله ی گوش سپردن به شبکه های خبری مثلن بیگانه در من است نه حس خواندن خیل ایمیل های سبز. دیگر نه به چشم های خیره ی ندا می اندیشم و نه بر مرگ سهراب اشک می ریزم. شب به شب فاصله ام با خاکی که در آن به دنیا آمده ام و باید قاعدتن به آن تعلق داشته باشم بیشتر و بیشتر می شود. می دانم در نهایت روزی فرا می رسد که دیگر قلبم برای سرزمینی که زمانی بی اندازه دوست اش می داشتم نخواهد تپید. چندان دور به نظر نمی رسد. به تازگی دوستی بر سر حس ناسیونالیستی ام شرط بسته که به احتمال زیاد شرط را باخته است وقتی انگیزه ای برای زدن سنگ این سرزمین بر باد رفته به سینه نیست.


|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Wed 19 Aug 2009 و ساعت 14:20  
 و سبز

 

نه این کلمات

نه این گیسوان و گونه ها و چشم ها  

نه این رنگین کمان های اتفاقی

تمام آنچه دارم

تمام چادرهای سیاه سرزمین من است

در این رنگ پریدگی

هر روز  

یک رنگ اضافه می شود

به رنگ های ممنوع سرزمین من

و سبز

ممنوع ترین رنگ هاست

و سبز

ممنوع ترین کلمات

در این رنگ پریدگی

                                                    

                                                                           خرداد ۱۳۸۸   

 

 

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Sat 4 Jul 2009 و ساعت 13:51